... نمی دانم چرا رفتی
نمی دانم چرا
تو بی آنکه فکر غربت چشمان من باشی
نمی دانم کجا تا کی برای چه
ولی رفتی
و بعد از رفتنت باران چه معصومانه می بارید
و بعد از رفتنت یک قلب دریایی ترک برداشت
و بعد از رفتنت رسم نوازش در غمی خاکستری گم شد
و گنجشکی که هر روز از کنار پنجره با مهربانی دانه برمی داشت
تمام بالهایش غرق در اندوه غربت شد
وبعد از رفتنت آسمان چشمهایم خیس باران شد
و بعد از رفتنت انگار کسی حس کرد
که من بی تو تمام هستی ام از دست خواهد رفت
******************************************************************
دوستان خوبم سلام
شاید این آخرین سلام من باشه. الان درست ۱۱ روزه که بابام فوت شده و من هنوز رفتنش
رو باور ندارم. دیگه هیچ انگیزه ای واسه موندن تو این دنیای بلاگستان ندارم. نمی دونم
شاید یه روز دوباره برگشتم. می دونم که دلم واسه تون تنگ میشه. از همه دوستانی که
تو این مدت منو تنها نذاشتن از صمیم قلب تشکر می کنم و از همه دوستانی که نتونستم
محبتهاشون رو جبران کنم عاجزانه عذر میخوام و خواهش می کنم که منو ببخشن. اگر
دوستی به هر دلیل از من رنجیده ازش عذر خواهی میکنم . باز هم از همه تون متشکرم
دوستتون دارم از ته دل. به امید دیدار و خدا نگهدار
خواهر کوچیک شما
فاطیما

به نام تنها پناه آشفتگان دیار سرنوشت
تقدیم به همه کسانی که تکه ای از آسمان در دستانشان جرعه ای از دریا در چشمانشان
تبسمی زیبا از خاطره معبد ارغوانی دلهایشان به یادگار مانده است.
براش نامه نوشتم
بیا برس به فریادم
نوشتش رفتی از یادم
نوشتم عاشقم عاشق
نمیره یادت از یادم
نوشتش رفتی از یادم
قسم خوردم به جونش بشم دشمن خونش
نامهربونیهاشو یه روز بدم نشونش
قسم خوردم به نامش نمی افتم به دامش
اگه یه روز بیادش نه نه دیگه نمی خوامش

به آینده بیندیش هم چنان که به
دروازه ای
دروازه ای که به سرزمینی دیگر
به سرزمین معهود
می گشاید.
از گذشته ها نیک بیاموز
اما مگذار که آینده ات را رقم زند
و فراموش کن هر خطای رفته ی
دیرینه را
و شادمان باش که در دنیایی زیست
می کنی
سرشار فرصت ها.
خوش باش و این حقیقت را بدان
که ترا قدرت ها و استعدادهایی خداداد است
یگانه و تنها از آن تو
وهیچ مهراس که آنان را خوب به کار گیری.
شایسته باش آن قدر که بتوانی
پند دیگران بنیوش
کمک هاشان را بپذیر
اما همیشه به خاطر نگهدار
کلام آخر از آن تست.
تصمیم ها را خود بگیر
به کشف خویشتن کمر بربند
رویاهای خود را دریاب.
ثابت قدم باش
بکوش که ناامیدنشوی
آنگاه که گردون به مراد نمی چرخد
و هر آنچه میتوانی انجام ده
تا که از این جهان دنیایی بسازی بهتر
دنیایی بهتر برای زیستن.
هشدار!
زندگی همواره آسان نیست
اما این زمان محدود و این کار دشوار
میتواند همان باشد که تو می خواهی .
بیش از همه شادمان باش
آینده در انتظار تست
زندگی شگفت و سرشار... برای زیستن
برای زیستن.
آنا ماری ادواردز

بهانه ای دست داد تا از تمام کسانی که در این مدت محبت داشتند و وقت گذاشتند و به من
سر زدند صمیمانه تشکر کنم و از تمام کسانی که نتونستم به وبشون سر بزنم و محبتهاشون
رو جبران کنم عاجزانه عذر خواهی کنم .
امتحاناتم شروع شده و فعلا نمی تونم آپ کنم. ان شاءالله اگر عمری باقی باشه از ۵ تیر
دوباره در خدمتتون هستم. پس به امید دیدار دوباره همه شما عزیزانم رو به خدای مهربون
می سپارم و لحظاتی سرشار از شادی و سربلندی براتون آرزو می کنم .
برام دعا کنید امتحاناتم خوب بشه .
قربان همه شما
فاطیما

به من آرامش ده
تا بپذیرم آنچه را که نمی توانم تغییر دهم
دلیری ده
تا تغییر دهم آنچه را که می توانم تغییر دهم
بینش ده
تا تفاوت این دو را بدانم
فهم ده
تا متوقع نباشم که دنیا و مردم آن مطابق میل
من رفتار کنند .
جبران خلیل جبران

ای عشق
آرزوهایم را در بند کرده اند
و گرسنگی و تشنگی وجودم را
تا به غرور و افتخار
تعالی بخشیده اند
مگذار تا توانایی و پایداری ام
از آن نان و شراب جان یابند
که خود ناتوانم را می فریبد
بگذار تا گرسنگی کشم
بگذار تا جگرم از تشنگی بسوزد
و بگذار تا بمیرم و نابود شوم
پیش از آن که
دست بر جامی برم
که تو پر نکرده ای
و کاسه ای که تو برکتش نبخشیده ای.
جبران خلیل جبران
کریسمس بود
بعداز ظهر یک روز سرد زمستانی
پسرک شش هفت ساله ای به ویترین یک مغازه زل زده
بود . پسرکی با لباسهای پاره پاره و بدون کفش
زنی از آنجا می گذشت
برق چشمان آسمانی پسرک او را وادار کرد که برایش
لباس و کفش بخرد
دست پسرک را گرفت و گفت : امیدوارم آینده زیبایی
داشته باشی . پسرک پرسید : " شما خدا هستید ؟ "
زن جواب داد : " نه من فقط یکی از بندگان او هستم ."
پسرک گفت : " مطمئن بودم که با او نسبتی دارید . "
به دیدار اجل باشد
اگر شادی کنم روزی
به بخت واژگون باشد
اگر خندان شوم گاهی
کیم من ؟
آرزو گم کرده ای تنها و سر گردان
نه آرامی
نه امیدی
نه همدردی
نه همراهی
رهی معیری
شادمانی
در دل .
در ذهن .
در روح .
و آشتی
با خویشتن .
با جهان .
و هماهنگی
و شجاعت
در احساس . در نیاز .
و برای دست یازیدن
و آزادی
در رهایی
به اسارت عشق
و دوستی
و خرد
برای آموختن . دگرگون ساختن .
تاختن .
و پذیرش
حقیقت را
و زیبایی درون خویش را
و شکفتن
ولذت
به قاموس هر آنچه می بینی .
لمس می کنی .
انجام می دهی .
وشادی
با خویشتن .
و دنیای خویش .
و عشق .
حقیقت زیبا را در کمترین کلمات بر زبان
آورید
اما حقیقت تلخ را در هیچ کلامی بر زبان
نیاورید
به دوشیزه ای که گیسوانش در خورشید
می درخشدبگوییدکه او دختر صبح است
اما اگر به نابینایی رسیدید به او نگویید که
او با شب یکی است
به نوای نی نواز چنان گوش بسپارید که گویی بهار را می شنوید .
جبران خلیل جبران
زمان نمی گذزد
عمر ره نمی سپرد !
صدای ساعت شماطه بانگ تکرار است
نه شنبه هست و نه جمعه !
نه پار و پیرار است !
جوان و پیر کدام است ؟
زود و دیر کدام ؟
اگر هنوز جوان مانده ای به آن معناست
که عشق را به زوایای جان صلا زده ای .
ملال پیری اگر می کشد ترا پیداست
که زیر سیلی تکرار
دست و پا زده ای !
زمان نمی گذرد
صدای ساعت شماطه بانگ تکرار است
خوشا به حال کسی
که لحظه لحظه اش از بانگ عشق سرشار است .
فریدون مشیری
زندگی یک سفر است
و تو
آن مسافری باش
که در هر گامش
ترنم خوش لحظه ها جاری است
نانسی سیمس
لحظه دیدار نزدیک است
باز من دیوانه ام مستم
باز می لرزد دلم دستم
باز گویی در هوای دیگری هستم
های ! مپریشی صفای زلفکم را باد
های ! مخراشي به غفلت گونه ام را تیغ
آبرویم را نریزی دل !
لحظه دیدار نزدیک است .
م ـ امید
لحظه هایم
همچون سکوت
سرد و بی صداست .
تنهایی آزارم می دهد
زمان
در تیک تاک ساعت ازکار افتاده ام
خلاصه شده
ولی
باید حرکت کرد
باید حرکت کرد ................
به پندار تو :
جهانم زیباست .
جامه ام دیباست .
دیده ام بیناست .
زبانم گویاست .
قفسم هم طلاست .
بر این ارزد که دلم تنهاست ؟
نکنه دیر بشه تا ابد پشیمون بمونیم
کاشکی این یه جمله هیچ موقع زیادمون نره
آدمی چه بدباشه چه خوب باشه
"مسافره"
از طرف مرجان
هر چه بیشتر ارزانی داری سرشارتر شود
و هر گاه آن را تنگ در مشت گیری آسان تر از کف رود
پروازش ده تا پایدار بماند
نانسی سیمس
"نوروزتان پیروز
هر روزتان نوروز"
از طرف مرجان
زیبایی تو
لنگریست
نگاهت
شکست ستمگریست
و
چشمانت با من گفتند
که فردا روز دیگریست.
از طرف مرجان
که مثل خوره
روح را آهسته در انزوا
می خورد و می تراشد.
صادق هدایت